پنجره ای رو به خیال
welcome
به نام خدا لبخندِ فرداهای من ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابر ها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم فصل اول آشنایی من اردلان سرافرازهستم. دو سه سال با هم این گونه رفت وآمد می کردیم که یک روز در مدرسه دوستم علی با خوش حالی به طرفم دوید و در حالی که نفس نفس می زد گفت:اردلان دلت بسوزه نمی دونی چی گرفتم! با کنجکاوی دستش را نگاه کردم.یک تکه کاغذ بود. به من نشانش داد:یک شماره که کنارش نوشته بود، ستاره! بهش گفتم:مبارکه ! علی جون پیشرفت کردی! _اسگل می دونی شماره کیه؟ _روش که نوشته ستاره. _می شناسیش؟ _نه! _دختر همکار بابام! جوابم را نداد و بعد دیدم آرمین دارد به طرف ما می آید. آرمین که دوست ما بود گفت:اردلو، شاهکارعلی با قالی رو دیدی؟ گفتم:شماره گرفتن شاهکاره؟حالا نگفتی علی جون از کجا آوردی؟ آرمین گفت:من بهش دادم! با تعجب گفتم:یعنی چی؟ علی توضیح داد:هیچی بابا. آرمین رفته بود دم مدرسه دخترونه داشت مخ می زد تونست مخ رکسانا رو بزنه و شمارشو بده بهش. رکسانا هم شماره ی ستاره رو داده به آرمین.آرمین هم داده به من!می خوای شماره ی شیوا رو بگیره بده به تو؟ گفتم:خدا نکنه!رکسانا شیوا خیلی چیزن! یعنی یه جوریَن! آرمین و علی همدیگر را نگاه کردند و شروع کردن درباره ی این که زنگ بزنند و چی بگویند، صحبت کردند. این از دوستی رکسانا با آرمین و ستاره با علی. با لا خره روزی شد که ما وارد دانشگاه شدیم. بعد از چند سال سه دخترهم دانشگاه آمدند. من وشیوا رشته مان یکی بود و در یک دانشگاه درس می خواندیم. رکسانا هم در یک دانشکده دیگر بود. ستاره بورسیه گرفته بود و رفت انگلیس که با عث شد من خیلی ناراحت شوم. یک روز سر شام پدرم شروع کرد به صحبت کردن با من:اردلان، پسرم.به نظرمن شیوا دخترخیلی خوبیه. مگه نه "زیبا"جان؟ مادرم که اسمش" زیبا" بود و در جواب پدرم گفت:آره، عزیزم.هم دختر خوبیه و هم خوشگله. پدرم گفت:من و مادرت با هم فکر کردیم که اگه این دختر رو دوست داری، می تونیم بریم خواستگاریش. تو هم که دیگه بچه نیستی که بخوای پیش ما بمونی و باید بری سر خونه و زندگیت.دختره رو هم که می شناسیم...ها؟ نظرت چیه؟ پدر و مادرم هم حرفم را تایید کردند. فردا وقتی شیوا را دیدم در باره ی این موضوع با او صحبت کردم و او قبول کرد. فردا شب قرار خواستگاری را گذاشتیم. من حدود 26 -27 سال داشتم و شیوا حدود 22-23 سال. برو ادامه مطلب. ضرر نمی کنی.
بچه مایه دار و خیلی خوش تیپ. ما یک خانه ی ویلایی دو طبقه خیلی بزرگ داريم. حیاطمان هم خیلی بزرگ است و پرگل. پدرم دو تا کارخانه ی بزرگ دارد. کلاً خیلی ثروتمند هستیم. ماجرا از دوران دبیرستان من شروع می شود که با سه دختر آشنا شدم. مادر و پدر من با مادر و پدر آن سه نفر دوست بودند.اسم آن ها:ستاره، رکسانا و شیوا است که با هم دوست های صمیمی هستند.ستاره بچه خیلی درسخوانی بود و تیز هوشان درس می خواند و از همه هم مودب تر و سنگین تر بود. آن دو هم بد نبودند. ولی من از ستاره خیلی خوش ام می آمد و بعد ها فهمیدم او هم از من خوشش می آید! شاید از نگاهش می فهمیدم. چون هر وقت نگاهش می کردم، می دیدیم که خیره به من نگاه می کند و وقتی چشمم در چشمش می افتاد، نگاهش را از من می دزدید.![]()
![]()
![]()
فهمیدم.ستاره ی خودمان را می گوید. آخر پدر علی با پدر ستاره همکار بود. خیلی تعجب کرده بودم ویک کم ناراحت. گفتم:از کجا آوردی؟![]()
![]()
در یکی از کلاس ها من و شیوا با هم و کنارهم بودیم.
کم کم این نزدیکی موجب دوستی من و او شد. شیوا اخلاق خوبی نداشت ولی کم کم به او عادت کردم و رفتارش برایم عادی شد و دوستی ما صمیمی تر از قبل شد.آرمین هم با ما در یک دانشکده بود ولی علی نه. من و علی با هم دعوا گرفته بودیم و خیلی وقت بود ندیده بودمش. تقریبا یک سال پیش به خاطر ستاره با هم دعوا گرفتیم و تا حالا ندیدمش و خبری هم از او ندارم.
کمی به این موضوع فکر کردم. من شیوا را دوست دارم ولی عاشق او نیستم. من عاشق ستاره بودم که او هم ایران نبود و اگه هم ایران بود، علی سد راهم بود. ولی بدم نیامد به خواستگاری او بروم! پس در جواب گفتم:باشه. ولی وقتی خواستگاری میریم، قرار و مدار عروسی و ازدواج نذارین. فعلاً نامزد می شیم.
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


